˙·▪●بکس دختر●▪·˙

سلام خوبین عزیزای من؟؟

ما هم بد نیستیم...

ببخشید بچه ها همتون ازم گِله داشتین که چرا آپ نمیکنم چرا بهتون سر نمیزنم.

من از همتون معذرت خواهی میکنم واقعا نمیرسم که مثل سابق کلی فعالیت داشته باشم.

الان در حال حاظر من 4 تا وب رو دارم اداره میکنم.

شاید حالا حالا ها دیگه این وب آپ نشه.

دانشگاه 4 روز در هفته شده بیشتر ساعت های اتمام کلاسام هم 8 شب ِ

یعنی برسم خونه جنـــازه :))

سر کار هم که همچنان هست...

واقعا وقتی برام نمیمونه و میبینید که این همه نویسنده داره این وب ...

اما همه ی زحماتش به عهده ی منه :)

مرسی که هیچوقت تنهام نذاشتید

همیشه به من لطف داشتین.همتون رو دوست دارم

یه مدت طولانی نیستم.

باید برنامه هامو تنظیم کنم.

پس با همتون خداحافظی میکنم دوستای خوبم.


تاریخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392سـاعت 15:30 نویسنده آسانا| |

سلام دوست جونا

میدونم دلتون واسه آپ کردنم حساااابی تنگ شده بود :)) (اعتماد به سقفم )

براتون مطالب طنز گذاشتم به مناسبت نزدیک شدن ولنتاین امیدوارم خوشتون بیاد

ﻓﻘﻂ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ valentine ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ
ﮐﺴﯽ ﺑﯿﺎﺩ ﺑﻬﻢ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﺪﻩ!!!
ﺧﺪﺍ ﺷﺎﻫﺪﻩ ﺟﻮﺭﯼ ﻣﯿﺰﻧﻤﺶ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﮓ
ﺑﺪﻩ!.. :) والا

.

.

ﻫﻤﺴﺮ ﺁﯾﻨﺪﻡ ﺣﻼﻟﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﺍﮔﻪ:
ﻭﻟﻨﺘﺎﯾﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺘﺮﺍﺕ ﮐﺎﺩﻭ ﺑﺨﺮﯼ
ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻻ ﺣﻖ ﻣﻦ ﻭ ﺑﭽﺘﻪ... :))

.

.

پسر است دیگر...
به خاطر کادو ولنتاین دعوا راه میاندازد و قهر میکند که ندهد...
اما کور خوانده است! دختر است دیگرمیگیرد...

.

.

امروز داشتم پولامو واسه ولنتاین میشمردم
جمعا شد بیست و سه هزار و چهارصد و پنجاه تومن . .
خوب که دارم فکر میکنم میبینم چقد از این پسره بدم میاد.
اصن معلومه داره بهم خیانت میکنه :|

.

.

مورد داشتیم کادوئه ولنتاینش دست به دست چرخیده باز رسیده به خودش!

.

.

با عرض سلام به نیمه گم شده ی خودم
کدوم گوری هستی عزیزم؟؟؟
مگه کادو نمیخوای؟
ستاد گول زدن نیمه گمشده، به مناسبت نزدیک شدن ولنتاین

.

.

مورد داشتیم دختره واسه دوست پسرش کادو ولنتاین موچین خریده


تاریخ شنبه دوازدهم بهمن 1392سـاعت 23:25 نویسنده آسانا| |

سلام دوست جونیا خوبییییییین؟؟؟؟ ما هم خوبیم :)

من اومدم ... بلاخره بعد از مدتی ... ببخشید اگه جواب کامنتاتون رو دیر دادم.

خدا رو شکر امتحانا تموم شد راحت شدم ...

شما چطور ؟؟؟


تاریخ چهارشنبه نهم بهمن 1392سـاعت 23:15 نویسنده آسانا| |

دوستان عزیز ایام امتحانات رو به همتون تسلیت میگم از جمله خودم :))

این آپ طنز دانشجویی هم خدمت شما عزیزان.

امیدوارم خوشتون بیاد.


دانشجویان عزیز لطفا بعد از تحویل ورقه امتحانی به استاد، سیفون را بکشید.

.

.

دانشجویان گرامی ب لحظات ملکوتی "غلط کردم از ترم بعد میخونم "نزدیک می شویم

.

.

الان به این نتیجه رسیدم که کتاب واقعا یار مهربانه...
مخصوصا کتابای درسی
این چند وقته اینقد کتابای درسی بم کمک کردن ک بخوابم به خدااااااا :)))

.

.

جوری امتحانا رو گند زدم که باید اول پاسخ برگه هام بنویسم:
استاد گرامی! با توکل به خداوند و آرامش سوالات زیر را تصحیح نمایید!!:|

.

.

با کلی شوق و ذوق رفتم خونه، میگم پدر جان استادمون گفت بین همه ی کلاس ها من بالاترین نمره رو گرفتم! میگه :ببین دیگه بقیه چقدر خنگن!!!

.

.

تصمیم دارم امتحانا که تموم شدن یه ختم صلواتی واسه شادی روح عمه های اساتید بگیرم بیچاره ها این مدت خیلی اذیت میشن!!!

.

.

من نمیدونم چرا هیچ کدوم از سوالای امتحانی از کتابای من نیست؟
شما هم اینطورید ؟؟؟یا فقط من ...؟؟

.

.

شبا شبای نزدیک به امتحانه:
چراغارو خاموش کنید محفل معنوی بشه میخوام
امشب دلاتونو ببرم پیش عمه ی استاد!

.

.

امروز رفتم کتابخونه درس بخونم تحت تاثیر محیط قرار گرفتم، گرفتم خوابیدم،

 یه حالی ﺩﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺩ

.

.

"این مگه اصن توو جزوه بود" چیست؟
سوالی که پس از خواندن هر سوال امتحان در ذهن یک دانشجو تکرار میشود!

.

.

تجویز قرص برای دانشجو :۳مشت خاک نوشتم هر ۸ساعت میریزی تو سرت :))

.

.

امیدوارم که خوشتون اومده باشه بچه ها.

دوستووووون دارم.

فعلا.



تاریخ شنبه بیست و یکم دی 1392سـاعت 11:0 نویسنده آسانا| |

سلام دوستای عزیزم ببخشید دیر آپ کردم.

یه پست خنده دار گذاشتم به در خواست سپیده جون و الهه جون و یه دوست دیگه که اسمشو یادم نیست.

امیدوارم خوشتون بیاد

.

.

گودزیلامون ۴ سالشه، دیدم با خودش داره اینجوری میخونه:

اتل متل موش موشی... عزیزدلم پس کوشی
یعنی فکم چسبید ب زمین

من با این سنم هنوز ب هیشکی نگفتم " عزیزدلم "

.

.

یارو قیا فه اش از نیم. رخ شبیه چوب کبریت سوخته اس اونوقت بجای عکس پروفایلش نوشته بعلت خوشگلی زیاد از گذاشتن عکس معذوریم!!!
یعنی اگه صندوق صدقات اعتماد به نفس اینو داشت الان گاوصندوق بانک مرکزی بودo_O

.

.

رفیقم زنگه خونشونو زد بعد آبجیش آیفونو برداشت... قبل از اینکه آبجیش چیزی بگه سریع گُفت :کیه؟ :)) آبجیشم هُول کرد گُفت :مَنم:))) بعد سریع درو باز کرد:))) خدا وکیلی نیم ساعت دراز کش تو پیاده رو قهقه میزدیم

.

.

شوهر خالم با یکی تصادف کرده
تو تصادف هیچکدوم چیزیشون نشد،
بعد پیاده شدن همدیگرو مث سگ زدن.
الان سه هفته ست دوتایی تو بیمارستان بسترین!

.

.

به مامانم میگم اینطرف نونه سوخته مامانم میگه اشکال نداره عزیزم از اون طرفش که نسوخته بخور |:

.

.

ببخشید عروس خانم چه هنری بلدند
شماره همه ی پیتزا فروشی هارو حفظن

.

.

ﻣﻦ ﺗﺎ ﺷﺶ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﺳﻤﻢ ﺩﺳﺖ ﻧﺰﻧﻪ...!
ﺗﺎﺯﻩ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﻋﻤﻮ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺳﻤﺶ ﺑﺘﻤﺮﮒ ﺑﻮﺩ :|

.

.

اینقدی که من دنبال یه پست خوب میگردم تا واستون بذارم، دنبال نیمه گمشده م گشته بودم الان چند تا بچه اینقدری هم داشتم! :))))

.

.

پسر :عصبانی میشی خیلی خوشگل میشی
دختر :الان ک عصبانی نیستم
پسر :آره دیگه الان شکله بزی
دختر :چی میگی آشغال؟؟
پسر :آها آها آها اینو میگم حالا ناز شدی

.

.

مورد داشتیم که
رفته تست مربی گری برای مهدکودک, بهش گفتن یه رفتار بچگانه از خودت نشون بده شلوارشو خیس کرده!

.

.

رفتم دکتر، نوبتم که شد، دکتر گفت خب، منم گفتم خب، گفتش خب بفرما، گفتم چیو بفرمام؟؟ صداشو برد بالا گفت بگو چته دیگه..
منم با تعجب گفتم :اعصاااب نداریا دکتر... میخوای به یه روان شناس معرفیت کنم؟؟
هیچی دیگه، الانم دارم خورده های دفترچه بیمه ام رو بهم میچسبونم :))



تاریخ یکشنبه پانزدهم دی 1392سـاعت 10:59 نویسنده آسانا| |

همون طور که قول دادم انتخاب پست با شما

الان هم دارم به قولم عمل میکنم

عکس از تيفاني گروه گرلز جنريشن برای دوست عزیزمون تیفانی

امیدوارم از عکس ها خوشت بیاد

İmage

tiffany

نام اصلی: استفانی هوانگ
نام کره ای: هوانگ می ینگ

موقعیت در گروه: وکال کمکی

صداش میکنن: سپانگبوب هوانگ، فانی فانی تیفانی، موزیک پلیر انسانی، قارچ، تیفانا، جوم فانی، آجومنی، دی دیلفانی، بام فانی

شعار: فقط سخت کار کن

زبان ها: کره ای و انگلیسی بطور کامل، چینی و ژاپنی و اسپانیایی درحد پایه

تاریخ تولد: ده مرداد 1368

محل تولد: سان فرانسیسکو

قد: 162 سانتی متر

وزن: 50 کیلوگرم

سرگرمی ها: فلوت زدن، غذاشو قبل از خوردن با چاقو ببره

محل تحصیل: Korea Kent Foreign School, Graduated, Middle School – South Pointe (US), High School – Diamond Bar (US)

خانواده: یه برادر بزرگتر و یه خواهر بزرگتر

مدت کارآموزی در اس ام: 3 سال و 7 ماه

عدد مورد علاقه: 07

مرد مورد علاقه: دنیس اوه

آهنگ مورد علاقه گروه گرلز جنریشن: Baby Baby

رنگ مورد علاقه: صورتی

برند مورد علاقه جواهر: Tiffany & Co

گروه خونی: O

لبخند چشم مورد علاقه: لی هیوری، کیم تائه هی

تعداد آهنگ ها: بیشتر از 50 تا

جذابیت: سرزندگی که نقطه ضعفش هم هست

نزدیک ترین فرد بهش: تائیون

هم اتاقی: سئوهیون

هم اتاقی دوران کارآموزی: تائیون، جنگ ری این

بقیه در ادامه



ادامه مطلب
تاریخ چهارشنبه چهارم دی 1392سـاعت 22:33 نویسنده آسانا| |

سلام دوستای خوبم

خوبین که؟؟ خدا رو شکر

میخوام پست بعدی انتخابش با شماها باشه...

هرچی که خوشتون میاد رو بهم بگید ، براتون میذارم.

سعـی میکنم به ترتیب نظرات ، فرمایشات اجرا بشه.

پس منتظر نظرات شما هستم.

دوستووووووووووووووووووون دارم.

آسانا :)


تاریخ چهارشنبه چهارم دی 1392سـاعت 21:51 نویسنده آسانا| |

دوستان عزیزم...
تو پاییزی که گذشت، اگه دلتونو شکستم، حرفی زدم یا اذیتتون کردم....
بسیار کار خوبی کردم! می خاستم بگم تو فصل جدید هم برنامه همینه....!
:)))))))
شــــب یـــلداتون مبارکــــ

تاریخ شنبه سی ام آذر 1392سـاعت 13:9 نویسنده آسانا| |

ﯾﻪ ﮐﻨﺘﺮل ﺩاریم ﺗﺎ ﻣﻨﻮ میبینه ﮐﺎﺭ می کنه!
ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺯﺩمش

.

.

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺳﺮ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺑﻪ ﯾﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻧﺎ ﺷﻨﺎﺱ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ :ﻣﻦ ﺟﺴﺪﻭ ﻣﯿﺎﺭﻡ ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ
ﻫﯿﭽﯽ ﻃﺮﻑ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﻗﺮﺍﺭﻣﻮﻥ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ
ﺩﻓﻨﺶ ﮐﻦ. ﻓﻘﻂ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﻗﻄﻊ ﮐﻦ ﺑﯿﺎﺭ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﺎ ﻣﻄﻤئن ﺸﻢ ﮐﺸﺘﯿﺶ |:
ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻡ
ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺷﺪﻧﺎ :|||

.

.

یه مگسه تو خونه مون هست
انقد نکشتیمش پیر شده دیگه نمی تونه پرواز کنه
راه میره برا خودش:))

.

.

یارو واسه بچه ۶سالش تبلت خریده
بچهه بعد ۲روز انداخته تو وان حموم، بچه شو دعوا نکرده که تو روحیش اثر منفی نذاره
من۳ابتدایی بودم خطکش چوبی ۳۰سانتی بابامو بردم مدرسه ازم بلند کردن، آقام بعد یه هفته با وساطت بزرگای فامیل رام داد تو خونه،:|

.

.

به بعضیا باید گفت :عزیزم بی شعوریت ذاتیه یا خودتم در این راستا تلاش میکنی؟

.

.

رفتم دم یخچال دیدیم یه پارچ آب هویچ موجود است!
نصف شو خوردم، دوباره سرش آب ریختم شد مثل اولش؛ هیشکی هم هیچی نفهمید!
خدایا منو ببخش


تاریخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1392سـاعت 15:44 نویسنده آسانا| |

ســیلآم دوست جونیـــای من

خوفــــــین؟؟

امروز براتـــون طــراحی ناخـــن خوشمــل گذاشتمـــ

دوســت داریــن ببینــید

پـــس بدویین بیایـــید ادامه




ادامه مطلب
تاریخ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392سـاعت 11:4 نویسنده آرمینا| |

ســــیلــآم خوشمل خانـــومی ها 

خوفـــین که ؟؟؟ منم خوفـمـــ 

با دوســت جدیدمــون آیســان جون آشنــا شدین؟؟؟

خـُـب دوســتای خوشگلمــ بگیـــد کــدوم رنـــگ رُژ رو دوســت دارین؟؟؟




تاریخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392سـاعت 14:20 نویسنده آرمینا| |

سـلام دوستای وبلاگـــی

منم به جمـع شماها پیوستم.

نام: آیسان

نام خانوادگی:  ___

سن: 21 سال

قد:165

وزن 59 کیلو

رنگ مو: خرمایی روشن

رنگ چشم : قهوه ای روشن  "" تازه در بعضی مواقع تغییر رنگ رخ داده :)) ""

تعداد بچه : 3تاییم که 2تا داداش دارم

اخلاق: خیلی خوش اخلاق (تعریف از خود نباشه) ولی حسودم.

عاشق آسانام در حدی که ببینم با کسی گرم میگیره حسودی میکنم.

پس حواست باشه زیاد با دوست من گرم نگیری.

دوست دوران اول دبیرستان آسانام.

خوب دیگه همین قدر بدونید کافیه :)

خوشبختم دوستان وبــلاگی


تاریخ چهارشنبه بیستم آذر 1392سـاعت 13:9 نویسنده آیسان| |

ســیـــــلـآم

خوفــــین دوســـت جون جونیــــآ؟؟؟ 

من اومدمــــــــ

یه چند تا عکس دخملوونــــــه گذاشتمـــ توی ادامـــه 

دوست داشتیـــد ببیــنید

بعـــد این که تو این پست هر سوالی از من ( آرمــینآ خانوم) داشتید

میـــتونید بپرسید

حتمـــا جواب میدمـــــــ




ادامه مطلب
تاریخ چهارشنبه بیستم آذر 1392سـاعت 11:16 نویسنده آرمینا| |

مورد داشتیم
پسره تا عروسیش دست به ابروهاش نزده...

.

.

دیشب خونه عمم بودیم، انقدر گودزیلای عمم که هفت سالشه
مامانشو اذیت کرد، عمم عصبی شد برگشت بهش گفت :بشین بچه
اگه اون روی سگ من بالا بیاد از بابات خر تر میشما!!
هیچی دیگه انقدر که ما بهش خندیدیم بیچاره عمم حول شد گفت:
از بس این بچه شلوغ ملوغ میکنه :|

.

.

کتلت هدفش این بوده که کباب کوبیده بشه ولی مشکلات زندگی مانع پیشرفت بیشترش شده!

.

.

دختره نه سره کار میره نه دانشگاه،بیکار تو خونه نشسته میگه چرا کسی خاستگاریه من نمیاد؟!
خب برو بیرون ببیننت دیگه با جستجوی خانه به خانه که نمیان پیدات کنن :))

.

.

مورد داشتیم ، استاد دختره رو فرستاد دنبال تخته پاک کن.

از در عقب کلاس رفت بیرون از در جلو کلاس اومده میگه ببخیشید استاد تخته پاک کن اضافه ندارین. :)))


تاریخ پنجشنبه چهاردهم آذر 1392سـاعت 15:23 نویسنده آسانا| |

میگن ﺗﻮی ﺟﻬﻨﻢ
ﯾﻪ ﺁﺩﻣﺎﯾﯽ هستن ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺁﻭﯾﺰﻭﻥ میشن !
ﭘﺮﺳﯿﺪن ﺍﯾﻨﺎ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻧﺪﺍ ﺍﻭﻣﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﮐﺴﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩﻥ ﮐﻪ ﺗﻮ وبلاگ دیگران می رفتن
ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻭ کامنت نمیذاشتن !!!
حالا دیگه خودتون میدونید :))))


تاریخ دوشنبه یازدهم آذر 1392سـاعت 10:24 نویسنده آسانا| |

شماره (7) فرستنده: eli  

روزگاری در اولیـن صبح عروسی ، زن و شوهـری توافق می‌کنند که در را بر روی هیچـکس باز نکنـند .

در همیـن زمان ، پدر و مادرِ پسـر ، زنگِ درِ خانه را به صدا درآوردند . زن و شوهر نگاهی به همدیگـر

انداختند اما چون از قبل توافـق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکـردند.

ساعتی بعد زنـگ خانه دوباره به صدا در‌آمد و این بار ، پدر و مادرِ دختـر پشتِ در بودند.


زن و شوهر نگاهـی به همدیگـر انداختـند .

اشک در چشمانِ زن جمع شده بود و گفـت : نمیـتوانم ببیـنم که پدر و مادرم پشتِ در باشند و در

را به رویشان باز

نکنـم . شوهر مخالفـتی نکرد و در را به رویشان باز کرد .

سالـــها گذشت ... خداونـد به آنها چهار فرزندِ پسر اعطا کرد . سالِ بعد پنجمـین فرزندشان

دختر بود .

پدرِ خانـواده برای تولدِ این فرزند ، بسیار شادی کرد و چند گوسفـند را سر برید و مهمانیِ

مفصلی به راه انداخت .

مردم متعـجبانه از او پرسیدند : علتِ اینـــهمه شادی و مهمانی دادن چیست ؟ همه این شادی و

مهمـانی را برای

تولدِ پسرهایـشان به راه می‌اندازنـد ...


مـرد به سادگی پاسخ داد ؛ " چـــون این همـــان کسی است که در را به روی من باز خواهد

کـــرد "

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دستِ فرستنده عزیز eli جون بابت داستان قشنگش درد نکنه .

خوب همون طور که قول دادم بهترین داستان رو میذارم یه مدت تو وب باشه.

به قولم عمل کردم.

من از همتون نظرسنجی خواستم 

بیشتریا اومدین شعر و کامنت های بی مربوط به نظرسنجی گذاشتین.

مرسی از کسایی که رای دادن.


تاریخ شنبه نهم آذر 1392سـاعت 14:12 نویسنده آسانا| |


تاریخ پنجشنبه هفتم آذر 1392سـاعت 22:37 نویسنده آسانا| |

سلام دوست جونیای من

خوبین؟؟؟ خوشین؟

خُـب خدا رو شکر

آپ قبلی در مورد این بود که شما باید داستان کوتاه برای ما میفرستادین.

از اونایی که برام داستان کوتاه فرستادن خیلی خیلی تشکر میکنم.

حالا نوبت چیه؟؟؟

نوبت بهترین داستان کوتاه ِ

من توی ادامه مطلب تمام داستان کوتاه های شما عزیزان رو گذاشتم.

تا بهترین رو انتخاب کنیم و توی وب بذاریم.

اسم اشخاصی که برامون فرستادن رو مینویسم

شما باید رای بدید به اون شخص...

بیاید ادامه



ادامه مطلب
تاریخ سه شنبه پنجم آذر 1392سـاعت 15:29 نویسنده آسانا| |

این پست یه کمی میخوام متفاوت تر از بقیه ی پست هایی که تاحالا گذاشتم باشه

تو این پست فقط کامنت هایی که میذارید باید یه داستان کوتاه باشه

حالا میتونه داستان خنده دار ، عاشقانه ، غم انگیز یا ...

هرچی که دلتون میخواد باشه

در این پست 

از کامنت های دیگه مثل وبت چه قدر قشنگه ، متن شعر و خیلی چیزای دیگه خودداری کنید.

نظر دیگه ای داری پست پایین بذار.

 "منتظر داستان های قشنگ شما هستیم."

"بهترین داستان توی وب قرار داده میشود."




تاریخ دوشنبه چهارم آذر 1392سـاعت 14:23 نویسنده آسانا| |



می ترسم از بعضی آدمها ...

آدمهایی که مدام رنگ عوض می کنند ...

امروز سفیدند، فردا خاکستری، پس فردا سیاه ...

تاریخ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392سـاعت 13:47 نویسنده آسانا| |

به عمم میگم نظرت چیه در مورد عمه بودنت، زل زد تو چشام گفت :خیلی بی شعوری!! :l

.

.

گوشیمو تو دانشگاه زدن. بعد اومدم خونه گفتم یه جوری بگم همه شوکه بشن.
گفتم گوشیمو تو دانشگاه زدن. مادرم همونجا سجدیه شکر به جا آورد. بابامم گفت خدا پدرشو بیامرزه. حالا یکم بشین درس بخون.
منم میرم دنبال پدر مادر واقعیم بگردم

.

.

یکی تعریف میکرد :توی آسانسور وایستایده بودم یه دختری هم سوار شد اول ساکت بود بعد گفت چطوری؟ گفتم الحمدلله معلوم شد داره با تلفن حرف می زنه.
هیچی دیگه منم تسبیحم رو از تو جیبم در آوردم ادامه دادم الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله....:)))

.

.

ﻃﺮﻑ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻗﺒﻮﻝ ﺷﺪﻩ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﻧﮕﺬﺷﺘﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺗﺮﻡ ﺁﺧﺮﯼ ﺷﺪﻩ!!!
ﻋﻤﻖ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ
ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺘﻪ:
ﺩﯾﮕﻪخوﺵ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﯿﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺤﯿﻄﺶ ﺧﺮﺍﺑﻪ!!

.

.

دیروز یه دختره داشت از زیر یه ساختون نیمه کاره رد میشد، یهو از بالا یه آجر افتاد تو سرش ولی هیچ اتفاقی براش نیوفتاد! نگو آجره خورده به کلیپسش وجونشو نجات داده
کلید اسرار
این قسمت :کلیپس هارا مسخره نکنید

.

.

غضنفر پسرش رو میبره آزمایش ببینه دیوونست یا نه؟
دکتره به پسره میگه برو با این آبکش آب بیار
غضنفر میگه این خسته ست بزار من بیارم

.

.

مورد داشتیم طرف تا یک ماه بعد از ازدواج تو گوشیش
شماره شوهرش هنوز به نام "BMW جردن" سِیو بوده :|:))))



تاریخ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392سـاعت 10:39 نویسنده آسانا| |

ﺩﯾﺸﺐ ﺍﻋﺼﺎﺑﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻮﺩ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ
ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻫﯽ ﺻﺪﺍﻡ ﻣﯿﺰﺩ.
ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﯿﻪ؟
ﮔﻔﺖ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺎﯾﯽ ﺑﯿﺮﻭﻥ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺍﺭﻡ ﯾﻪ ﮔﻮ... ﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ ﺩﯾﮕﻪ! ﺍَﻩ!
ﮔﻔﺖ :ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺳﯿﺮ ﻧﮑﻨﯽ! ﺁﺧﻪ ﺷﺎﻡ ﺣﺎﺿﺮﻩ

 

 

 


تاریخ جمعه هفدهم آبان 1392سـاعت 14:15 نویسنده آسانا| |


تاریخ سه شنبه چهاردهم آبان 1392سـاعت 14:51 نویسنده آسانا| |


تاریخ دوشنبه سیزدهم آبان 1392سـاعت 11:1 نویسنده آسانا| |

داستان دختر باکره:

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

دخترک حدود 20 سال سن داشت.پدر و مادر او وقتی که دخترک بچه بود در


صانحه ی تصادف جان باخته بودند.وضع مالی او بسیار زجر آور بود... دخترک

باکره همه ی روز ها را به سختی سپری میکرد.صبح با کره ، ظهر با کره ،

شب با کره...و بجز کره چیزی برای خوردن نداشت...!!
..
.
.
.
.

عمه بیا بچه ها کارت دارن:((  


تاریخ چهارشنبه هشتم آبان 1392سـاعت 14:43 نویسنده آسانا| |

دختره سه کیلو سیبیل داره...استاتوس گذاشته به خودم می بالم که تا حالا خونه ی پسری نرفتم.... د آخه تو اگه بری خونه ی پسری....مامان پسره می گه پسرم این کدوم همکلاسیته...تاحالا ندیده بودمش :)))))

.

.

مــورد داشــتــیم ازش پــرسیدن قــبل ازدواج تـــحقـیق کــردی؟
گفــته آره هـر کـــی بـاهـاش بـــوده راضــی بـــوده…. :|

.

.

مامانم گیر داده یه موسیقی براش دانلود کنممی گم : اسمشو بگو ؟
می گه : نه اسم خودشو می دونم نه خوانندشو ولی اولش یه ریتمی داره مثل دیدینگ دیدینگ دینگ
شما بگین الان من چی سرچ کنم توی نت ؟
واقعا فک و فامیله ما داریم ؟

.

.

رفتم مغازه میگم: CDدارید؟
میگه :خام؟
من :پ ن پ تنوری باشه با قارچ و پنیر...


تاریخ دوشنبه ششم آبان 1392سـاعت 10:49 نویسنده آسانا| |


تاریخ سه شنبه سی ام مهر 1392سـاعت 10:12 نویسنده آسانا| |

گفتم مادر؟
گفت جانم؟
گفتم :درد دارم!
گفت :بجانم!
گفتم :خسته ام!
گفت :پریشانم!
گفتم :گرسنه ام!
گفت :بخور از سهم نانم!
گفتم :کجا بخوابم؟
گفت روی چشمانم!
گفتم :پارچ آب برگشت رو فرش!
گفت :ای خدا ذلیلت کنه، بمیری راحت بشم از دستت :))


تاریخ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392سـاعت 13:6 نویسنده آسانا| |


تاریخ شنبه بیست و هفتم مهر 1392سـاعت 13:13 نویسنده آسانا| |


دخـــمــــــل خآنــــومیــــــآ (به قول آسـآنــآ کـــــدومـــــ عــــآیآ ؟؟؟ :)


تاریخ شنبه بیستم مهر 1392سـاعت 15:53 نویسنده آرمینا| |

25-love